یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بیدار می‌شم و زنگ کلیسای کوچه‌پشتی بند میاد. شیش صبح ئه و کف پاهام یخ زده چون شب‌ها بی‌شوفاژ می‌خوابم. پابرهنه پله‌ها رو می‌رم پایین، می‌رم آشپزخونه و لیوان آب‌میوه رو از دست دده که می‌گه پنج رسیده این‌جا و ظرف‌ها رو شسته و رادیو گوش داده و داره کوبلن می‌دوزه می‌گیرم و برمی‌گردم بالا و می‌رم دسشویی. لیوان آب‌پرتقال به‌دست و چشم‌بسته می‌رینم و بعد همون‌جا می‌شینم زمین و چن دیقه به دم و بازدم‌هام فک می‌کنم و دراز نشست می‌رم. مسواک می‌زنم و وان رو پر آب می‌کنم و نیم‌ساعت تو آب داغ خیس می‌خورم و با گوشی‌م بازی می‌کنم که یه سری شکل بهت می‌ده تا با هم جفت می‌کنی و بری مرحله بعد. درمیام و با شلوارکم خودم رو خشک می‌کنم چون حوله‌ها همه کثیفن و تی‌شرت می‌پوشم و کمد تی‌شرت‌ها رو مرتب می‌کنم. بالا اتاق من ئه و پایین آشپزخونه‌س و یه سالن که با قالی وطنی و کتاب پرش کرده‌م و توش مهمون‌داری می‌کنم. تلویزیون رو روشن می‌کنم و یه کانال هندی موزیک رقصی پیدا می‌کنم و صداشو زیاد می‌کنم. ساعت شده هفت‌ونیم. نیم‌ساعت با کامپیوتر ور می‌رم و اخبار می‌خونم و برمی‌گردم بالا می‌شینم پشت میز و می‌نویسم تا دده میاد صدام می‌کنه واسه ناهار. داریو رو امروز فرستاده‌م جای خودم وایسه بالا سر کتاب‌فروشی که بتونم چن ساعت بنویسم. سه صفحه نوشته‌م و ظهر شده. دده نباشه نمی‌فهمم هوا روشن ئه یا تاریک چون بالا پنجره نداره. نهار رو می‌ریزم تو ظرف و می‌ذارم عقب ماشین و می‌رم کتاب‌فروشی. کافه‌ی طبقه اول چندهفته‌س تعطیل ئه چون کارگر اومده سنگ‌های دیوارش رو بسابه و نصف طبقه رو خاک گرفته و مشتری‌ها رو از در پشتی یه‌راست می‌فرستیم طبقه دوم و بیرون در هم زدیم کافه تعطیل است. کارگرها رو می‌فرستم برن هوا بخورن و یکی‌شون رو می‌فرستم از بالای چهارراه یه کوکاکولای دو لیتری بگیره و خودم می‌رم طبقه سوم و داریو رو از لای کتاب پلیسی‌ها پیدا می‌کنم و می‌برم تو کافه‌ی مه‌گرفته‌ازخاک و می‌شینیم و چیلی‌مکزیکی دده رو با قاشق مشترک می‌خوریم و برام از ماشینی که داره می‌خره می‌گه. یه BMWی E30 مدل ۹۰ پیدا کرده و داده براش آبی کنن و هر روز می‌ره مغازه‌ی یارو و رضایت نمی‌ده به رنگ‌ش. تا حالا سی تا آبی نفتی تست زده ولی هیچ‌کدوم اونی نیس که دل‌ش می‌خواد. یه‌ربع بعد خدافظی می‌کنه و می‌ره و وقت نمی‌کنیم سیگار بکشیم و بریم تو حیاط براش سه‌صفحه‌م رو بخونم و کوکا هم دیر می‌رسه. غروب اس‌ام‌اس‌ش میاد که ماشین رو گرفته‌م دارم میام طرف‌ت. دده رو می‌گم بره خونه‌ش و پاکت تنباکو و کاغذ و فیلترم رو حاضر می‌کنم و سه‌صفحه‌م رو برمی‌دارم و تو کوچه می‌شینم جلو در، منتظر، دست می‌مالم به دست؛

یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

یه عکس دارم مال پونزده تیر هشتادوچهار ئه. همکلاسی‌م داشت می‌رفت انگلیس زندگی کنه و رفته بودیم خونه‌ش خدافظی. من از خونه‌ی عمه‌م رفته بودم اون‌جا و از پسرعمه‌م یه تی‌شرت آبی قرض گرفته بودم و یه‌جفت جوراب سفید پام بود و پاچه‌ی جین‌م رو تا زده بودم بالا. همون تابستون داشتم مدرسه عوض می‌کردم و قرار بود چند وقت بعد از ایران برم. ته دل‌م حواس‌م به این تغییرها بود و انگار اون دورهمی برای خدافظی من بود و نه همکلاسی‌م. واسه اولین بار رفتم اتاق‌ش رو دیدم، وسایل‌ش رو دیدم، فهمیدم معرق‌کاری می‌کنه، فهمیدم خونواده‌ش چه تیپی‌ان و فهمیدم چقد می‌شناسم‌ش و چقد نمی‌شناسم‌ش. وقتی به اون شب فک می‌کنم مغز و راه گلوم بسته می‌شه. از لحظه‌ای که پام رو گذاشتم توی آسانسور فهمیدم که یه اتفاقی داره توم می‌افته و نمی‌فهمیدم‌ش. رفتن همکلاسی داشت رفتن رو نشون‌م می‌داد و اون موقع اینو نمی‌فهمیدم. فک می‌کردم حس‌ی که دارم خوشحالی دور هم بودن یا یه چیز گنگ و بی‌ارزشی توی اون رده‌س، ولی دل‌تنگی بود برای جایی که همون لحظه توش بودم. دل‌تنگی برای پارکینگ خونه‌ی همکلاسی‌ای بود که تا حالا نرفته بودم خونه‌ش. دلتنگی سوار آسانسور خونه‌ی همکلاسی‌م شدن و رسیدن به در آپارتمان‌شون و زنگ زدن و وارد خونه‌ی غریبه شدن و دیدن صد جفت کفش آشنای پسرونه کنار هم توی جاکفشی دم در بود. وقتی از پاگرد ورودی آپارتمان رد می‌شدم و از دور بقیه رو توی اتاق نشیمن می‌دیدم، نمی‌فهمیدم که حال‌م خوشحالی نیست و دلتنگی برای اون لحظه‌ای ئه که داره جلوی چشم‌م اتفاق می‌افته. همکلاسی‌ها رو می‌دیدم که لش کرده‌ن پای تلویزیون و هر کی با فاز خودش بهم سلام می‌کنه یا نمی‌کنه و یه حال خوشی داشتم، ولی خوشی نبود. فهمیدن گذرا بودن اون لحظه بود و هضم این‌که ممکن بود من الان این‌جا نباشم، ممکن بود این آدم‌ها این‌جا نباشن، ممکن بود اون کفش‌ها کنار هم توی جاکفشی نباشن، ممکن بود من هیچ‌کدوم این آدم‌ها رو نشناسم. برای اولین بار توی زندگی‌م داشتم حس می‌کردم یعنی چی که من با این آدم‌ها آشنام، که می‌شناسم‌شون و دور هم جمع می‌شیم. که پس‌فردا این آدم‌ها دیگه اطراف‌م نیستن و کفش‌های هر کدوم توی یه جاکفشی مختلف پارک شده و خودشون کنار آدم‌هایی لش کرده‌ن که من نمی‌شناسم. اون شب برای اولین بار روی زمین بودم، توی لحظه و بیرون از کله‌ی خودم بودم. هر کسی بهم لبخند زد گلوم بسته شد و هر کی باهام حرف زد مغزم قفل کرد و با ناباوری نگاه‌ش کردم و باور نکردم که واقعیت ئه. هر لحظه منتظر بودم همه‌چی از هم بپاشه و خودم رو توی یه جای جدید پیدا کنم. هر بار یکی از جاش بلند شد منتظر بودم ببینم دُم و سُم داره و از خواب بپرم. هر بار وقتی می‌دیدم هنوز همون آدمی ئه که می‌شناسم، دست‌هام از هیجان یخ می‌کرد و گلوم بسته می‌شد. اون شب هر بار یکی شوخی‌ای کرد که فقط بین ماها بود من ده‌برابر بیشتر از بقیه خندیدم. هر بار یکی یه مزخرفی گفت که گفتن‌ش فقط از اون آدم برمی‌اومد من ده‌بار کمتر از معمول بهش گیر دادم. برام دیگه مهم نبود کی چقدر به مذاق من خوش میاد و برام کافی بود که اون آدم اون‌جاس و داره کارایی رو می‌کنه که من حدس می‌زدم بکنه. وقتی بی‌مزه‌هه بی‌مزگی می‌کرد و وقتی خوشمزه‌هه خوشمزگی می‌کرد از هر دو به یه اندازه راضی بودم. شب قبل‌ش اگه همینا رو بهم می‌گفتی بهت می‌خندیدم و می‌گفتم مگه قراره جور دیگه‌ای باشه؟ مگه قراره این‌جا نباشن؟ مگه قراره جوری رفتار کنن که حس کنم نمی‌شناسم‌شون؟ معلومه که می‌شناسم‌شون، همکلاسی‌هامن، دور هم نشستیم پای تلویزیون و کفش‌هامون توی یه جاکفشی ئه و می‌دونم کدوم کفش مال کدوم‌شون ئه و می‌دونم هر پارگی و لکه‌ی هر کدوم مال کدوم روز و سر چه داستانی ئه. عکس‌های اون شب رو دارم. یکی‌شون مهم‌ترین‌شون ئه. بغل دست‌م رفیق‌م نشسته بود، نه اونی که اون شب داشت می‌رفت. اون رفیق‌م نبود، همکلاسی‌م بود. رفیق‌م بعدن رفت. وقتی سر دوربین رو گرفتن طرف‌مون، رفیق‌م دست‌ش رو گذاشت رو زانوم و به دوربین لبخند زد. نمی‌دونم اون هم داشت توی هواهای مشابهی سیر می‌کرد یا اتفاقی بود که دست گذاشت روی زانوم و به دوربین لبخند زد، ولی توی کله‌م از لبخندش چنین حرف‌هایی می‌شنیدم. دست‌ش روی زانوم داشت می‌گفت یه روزی توی آینده هست که اون دست روی زانوم نیست و تنها چیزی که از ما باقی می‌مونه یه عکس هشتصدوپنجاه کیلوبایتی ئه. توی عکس سرم رو تکیه داده‌م به دست‌م و معلوم نیست دارم می‌خندم یا گریه می‌کنم. خودم هم الان نمی‌دونم بگم دارم می‌خندم یا گریه می‌کنم؛

یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

کاوه به هتل کوچک ساحل رسیده بود که در انتهای یک خیابانک بعد از سه راه جمهوری بود. اتاقی خواست که حمام داشته باشد. شناسنامه داشت. پنجره‌ی کوچک رو به خیابان را بست. روی تخت دراز کشید. غلتی زد و خودش را در آینه‌ی میز توالت دید. افقی خوابیده بود در آینه، دراز، با کفش. در آینه می‌خواست با رضا خلوت کند.
اولین بار که رضا را می‌دید، در را باز کرد و به سرعت تو آمد و در را بست و سلام کرد. رضا به اندازه‌ی یوسف زیبا بود. قدی بلند داشت. چشم‌هایش درست مثل آهوی دویده بود. پیراهنی سیاه به تن داشت و شلوار جین. کاوه جلو رفت تا به اتاق نشیمن رسید. دید رضا ایستاده است. حالا دورتر شده بود و بهتر قواره‌ی این آبشار سرفراز مردانه را می‌دید. رضا کفش‌هایش را در آورد. جوراب سفید نخی به پا داشت. تمیز و خوش‌پوش. رضا کنار در نشست و لبخند زد و خجالت کشید. رضا دیگر از عقل کاوه نرفت. رضا دیگر از هوش کاوه نرفت. رضا دیگر نرفت. کاوه می‌ترسید تعریف کند. می‌ترسید حرف اضافه بزند. می‌ترسید بیشتر از یک نگاه، نگاه کند.
عاشقانه‌هایی می‌آیند و نمی‌روند که به هیچ زبانی نه تصویر می‌شوند و نه کلام. حتی در تفکر پنهان هم مخفی می‌مانند؛ به آگاهی به اندیشه نمی‌آیند. آگاهی صرافت اندیشیدن او را ندارد. میان کاوه و رضا این اتفاق افتاد، اما غیرقابل‌تقسیم بود. خیلی بعدها کاوه فهمید شاید در روحش دوید و ریشه شد و تا آمد ساقه شود به تیر بسته شد و چشم‌هایش را بستند و ده گل سرخ به تن‌اش روان ساختند. رضا به خودی خود بود، یک حقیقت جوان بود. تصور بود که ده گل سرخ تصویرش کرد و به حقیقت رهسپارش کرد.
بعد رضا رفت. حتی صدای در را کاوه نشنید. بیشتر از بیست و چهار سال نداشت. رضا رفت و کاوه در سایه‌هایی از اعتبار دوستی و عمق لذت تنهایی، در کنار هوای او ماند. هیچ صدفی، صدف نشد؛ هیچ بهاری، بهار نشد.
کاوه در آینه‌ی میز توالت هتل دراز کشیده بود و میان خواب و بیداری فکر می‌کرد. در این تصاویر متغیر که از این فکرها می‌آمد متبحر شده بود. گاهی اتومبیل‌های گذرنده‌ی خیابان هم از رضا دورش می‌کردند. چشم‌اش را برای یک بار بست و باز کرد. این بار به جای خودش، در آینه رضا دراز کشیده بود. رضا در آینه خواب‌آلود نبود؛ بیدار بود و به کاوه لبخند زد. رضا در آینه داشت فیلمبرداری می‌کرد. کاوه نگاه به فیلمبرداری رضا می‌کرد. رضا روی موتوری نشسته بود و کاوه ترک‌اش بود و برای این که باد نخورد دستش را دور کمر رضا حلقه کرده بود و سرش را به پشت رضا چسبانده بود. مگر مفهوم واقعی و داستانی تمام هسه‌هایی که خوانده بود -سیذارتا، گرگ بیابان، دمیان- و دوستشان داشت این نبود؟ مگر غیر از این بود که هر دوی آن‌ها در تمام این قصه‌ها، هر دو رفیق، یکی رفته و یکی مانده، یکی مانده و یکی رفته، یک نفر بودند که به دنبال خودشان می‌گشتند و دنیای خودشان را کامل می‌کردند؟
وقتی کاوه روی تخت‌خواب نگاه در آینه کرد، رضا به جایش در تصویر آینه نگریست. رضا و کاوه، دو آدم جدا، با تولدهایی متفاوت و تاریخ مرگ نیمه‌ای از آن، اما درست و حقیقی، یکی رفته و یکی مانده، جدا از هم بودند.
کاوه دانست چندین سال است که دوست دارد رضا را با خیالش بیامیزد. چشم به هم گذاشت و خوابش برد، اما رضا در آینه نگاهش می‌کرد؛

- فصل «رضا در یک اسلحه بود»، رمان «جسدهای شیشه‌ای»، مسعود کیمیایی

سه‌شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

از جایی رسیدم خونه، لباس عوض کردم، نشستم پای کامپیوتر، و شروع کردم به گشتن توی اینترنت. یه کمی که گذشت و بیکارتر و به خودم دقیق‌تر شدم، برام سوال پیش اومد که چرا این‌قدر بی‌دلیل هیجان دارم؟ بعد دقت کردم و دیدم هیجان نیس و دلشوره‌‌س. دلشوره هم نیس چون نگرانی توش نیس، بیشتر شعف و خجستگی بدون ذکر منبع داره. مراجعه کردم به درونیات‌م و یادم افتاد که انتظار فلان اتفاق، وقتی هنوز بیرون بودم توی من ایجاد شده بود و بعد برآورده نشده بود و این انتظار باقی مانده بود تا الان که رسیدم به اتاق‌م و فرصت رسیدگی به این حس‌های آخر شب ایجاد شد. الان که کم‌کم دارم بهش مسلط می‌شم می‌بینم فقط دلتنگی ئه. از همون موقع که بیرون بودم و انتظارم شروع شد، دلتنگ اون ساعتی‌ام که شرایط اتفاق افتادن‌ش فراهم نشد؛

یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ ه‍.ش.

چند سال قبل که من مدرسه می‌رفتم و هنوز ساختمون کله‌پزی فرشته رو نکوبیده بودن و اگه می‌خواستین سینما آزادی برین باید صبر می‌کردین تا اول ساخته بشه و توی شهریور ماه هم این‌طور مثل امشب بارون نمی‌اومد، توی تهرون فرق دیگه‌ای هم بود که برای شما تعریف کردن نداره، چون براتون معنی خاصی نداره؛

دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

شب؟ شب یعنی چه؟ شب یک حالت از وقت است؛ من غرق در وقت‌ام. شب منطقی است كه شب باشد. شب هست. اشكال در شب نیست. اشكال در نبودن روز است، و در نشستن و گفتن كه صبر بايد كرد، و انتظار صبح بايد داشت... وقتی كه در شب قطبی نشسته‌ام، شش ماه انتظار یک عمر است؛

- ا. گلستان

جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

نارنجی نشسته پای ادیتور بلاگر و گاهی یه چیزایی می‌نویسه. یه سری عکس می‌بینه. با چند نفر چند کلمه حرف می‌زنه. عمومن بیکار ئه. پست‌ش رو هوا می‌کنه. به چیزی که نوشته فکر می‌کنه. به نظر آشناهاش درباره‌ی خودش فکر می‌کنه. به دونسته‌هاشون درباره‌ی خودش فکر می‌کنه. برای این‌که یه آدم دیگه نارنجی رو همون‌طور که نارنجی می‌بینه ببینه، باید چه چیزهایی رو نشون اون آدم دیگه بده؟ از دست‌ش برای فهموندن خودش به سایرین، اون‌جوری که خودش دلش می‌خواد ببیننش، چه کاری برمیاد؟ نارنجی اخیرن یه کار مسخره کرده: سعی کرده «خود»ش رو به یه آدم دیگه نشون بده. داره فکر می‌کنه: دیگه تا آخر زندگی‌م «خود» ندارم. داره فکر می‌کنه: از این به بعد توی ذهن‌م یه آدم دیگه‌ای جز من تا ابد زندگی می‌کنه. نارنجی از این به بعد مشترکن با یه نفر دیگه صاحب «خود»ش ئه؛

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بدترین چیز رابطه با مردم این ئه که منحصر به آدم‌ش ئه. به هر آدم جدیدی که برسی باید از صفر شروع کنی به کار و هیچ معیار مشخص‌ی توی دست‌ت نیس که بفهمی تا کجا باید با یارو بری توی عمیق. هیچ خط‌کش‌ی نیس که بذاری روی طرف و به تو نشون بده که تا فلان‌قد جا هست و ارزش داره که خودت رو جلوی این آدم کوچیک و بزرگ کنی. فهم افراد و شکل نگاه‌شون بهت قابل اندازه‌گیری و تکرار نیست. باید هر بار از صفر شروع کنی و هی خودت رو جلوی یارو ببری پایین و بیاری بالا تا یه‌جایی بفهمی که کجا اندازه‌ی فهم طرف هستی. باید زور بزنی و از خودت بزنی به امید این‌که نخ رابطه رو طناب کنی و در تمام مدت هم حواس‌ت به پاره‌نشدن‌ش باشه. سخت ئه ولی امید پیدا کردن آدم‌های درست و دل‌خواه باعث می‌شه هر بار از صفر شروع کنی و هر کاری که از دست‌ت برمی‌آد انجام بدی به امید پیدا کردن یکی که قابل معاشرت و قابل حرف‌زدن و قابل دوست‌داشتن باشه. و آدم بعد از خفت‌هایی که توی این مسیر می‌کشه سخت از جاش بلند می‌شه. و هر کدوم از این شکست‌ها آدم رو چندین پله از زندگی می‌ندازه. و آدم‌هایی گیرت می‌افتن که ول می‌کنن می‌رن و طناب‌هایی که از شما آویزون مونده رو نمی‌بینن. «شادی فقط وقتی معنی پیدا می‌کنه که با یکی شریک‌ش باشی» و توی دنیا آدم‌هایی هستن که این رو نمی‌فهمن؛

یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

توی پاساژ، کنار چرخ بستنی‌فروش وایساده بودم و به هر کسی که -از بین همه‌ی مزه‌هایی که بود- لیمو و یخ انتخاب می‌کرد می‌گفتم "Good Choice" و لبخند می‌زدم؛

یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

مث اینه که نگاه کرده باشم به عکس بچگی‌م و دست تو رو گوشه‌ش پیدا کرده باشم. تصویر و بدن تو همین‌قدر گنگ و نصفه توی ذهن‌م مونده. نیازی نیست که تمام بدن‌ت توی عکس باشه: حافظه مث دست‌نویس ناقصی ئه که قرار نیس هیچ‌وقت نسخه‌ی پاک‌نویس داشته باشه؛

یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

ارزش وصف‌العیش بیشتر از فقط نصف‌العیش ئه. نباید به مثل گیر داد، ولی وصف‌العیش نباید وابسته بمونه به عیش‌ی که توی واقعیت اتفاق می‌افته؛ وصف رو نمی‌تونی مقایسه کنی با اتفاق‌هایی که توی واقعیت می‌افتن. وصف‌ها اتفاقاتی‌ان که ممکن ئه هیچ‌وقت نیفتاده باشن و خواب‌هایی‌ان که مطمئن نیستی خواب‌شون دیدی یا برات اتفاق افتاده‌ن. توی آموزشگاهی که ما تحصیل می‌کنیم یه گل‌پسری هس که قد کوتاهی داره و آرنج‌ش رو می‌ذاره روی میز و ساعدش رو با پنج تا انگشت کوچیک و ناخن‌های مربع‌طوری عمود به میز می‌کنه و مچ‌ش رو خم می‌کنه رو به بیرون و سیگار رو بین انگشت وسطی و انگشت حلقه می‌گیره. ظاهرش چیزی نشون‌تون نمی‌ده. دماغ‌ش غوز ریزی داره و فک‌ش جلو ئه و چشماش تاب داره و پیرهن کم‌رنگ صورتی می‌پوشه و یقه‌ش رو باز می‌ذاره که پشم‌هاش رو نگاه کنم. همه‌ی اینا رو هم که بدونین نمی‌تونین حدس بزنین چجوری سیگار می‌کشه. اگه روزی جایی مثلن توی صف خطی‌های هفت تیر ببینین‌ش محال ئه حدس بزنین که بعد از کام‌گرفتن، سرش رو بالا می‌کنه و دود رو با چشم بسته و رو به سقف می‌ده بیرون و بعد چشم‌ها رو باز می‌کنه و سرش رو میاره پایین و زل می‌زنه به یه چیزی، هر چیزی، مثلن لیوانی که جلوش سرد شده. مهم نیس بعد از پک‌زدن به چی نگاه کنه ولی به هر چیزی که نگاه کنه چشماش چن لحظه برق می‌زنن و اتاق رو روشن می‌کنن. امشب بعد از کلاس می‌رفتم تا برسم به صف آدم‌های منتظر تاکسی زیر بارون. برق کل مغازه‌های میرزای شیرازی رفته بود و توی تاریکی داشتم از بغل گل‌فروشی رد می‌شدم که نور یه ماشینی افتاد روی شیشه‌ی گل‌فروشی و یه‌لحظه همه‌ی گل‌های پشت شیشه روشن شدن. یه گلدون پشت شیشه بود پر از رزهای بزرگ شاخه‌بلند صورتی با گلبرگ‌هایی که لبه‌هاشون برگشته و سرخ بود انگار که زخم باشن یا خونی. مجسم‌ش می‌کردم که نشسته توی اتاق من، بدون پیرهن صورتی‌ش و بدون ساعت فلزی دور مچ احمق‌ش و زیرچشی نگام می‌کنه و پلک می‌زنه و غزل‌های سعدی بود که یادم می‌افتاد چون در مدح‌ اون لحظه نوشته شده‌ن. لحظه‌ای که گل‌های توی تاریکی پشت شیشه رو می‌بینم؛ که به بیشتر از اون‌ش فک نمی‌کنم، به بعدترش فک نمی‌کنم، به این‌که اسم پسره چیه فک نمی‌کنم. فقط به همون یه‌لحظه‌ای فک می‌کنم که وارد اتاق می‌شم و نور می‌افته روش و چشم‌م می‌افته بهش؛

جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۷ ه‍.ش.

لازمه‌ی وجود عدالت این بود که به همه‌ی دنیا به یه اندازه قدرت قصه گفتن می‌دادن؛‌ حالا با خود آدم بود چه استفاده‌ای ازش بکنه؛

سه‌شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷ ه‍.ش.

- این روزنامه‌ی امروز صبح‌تون،
این پیش‌دستی‌تون،
کارد‌تون،
چنگال‌تون،
این قبض برق‌تون،
این آب‌تون،
این تلفن،
این هم یه نامه از مدرسه که دیشب انداخته‌ن پشت درتون.
نون‌برشته‌تون،
کره‌شورتون،
خاویارتون رو با چی میل می‌کنید سرور من؟ با لیمو ترش؟
- چه زیاد شده این پول تلفن.

- فیلم‌نامه‌ی «کاغذ بی‌خط»، ناصر تقوایی

جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

انقلاب‌ها که توی شما، توی شهر، محیط زندگی و یا توی کشور شما اتفاق می‌افتن، خودتون هیچ‌وقت نمی‌فهمین. اصن حواس‌تون نیس که شاید اسم قضایای اتفاق‌افتاده‌ی اطراف‌تون چیزی غیر از زندگی هرروزه‌ی شما باشه چون فک می‌کنین که فرق این دوتا با هم رو می‌دونین؛ فک می‌کنین شرایط عوض می‌شن و زندگی آدم توی اون حالت مث همیشه نیست. ولی بعد همین‌طور که از کل قضیه رد می‌شین، یه‌جایی، یه کسی یا چیزی از بیرون بهتون نشون می‌ده که از توی انقلاب بیرون اومدین. تازه نگاه می‌کنین و کشته‌ها رو می‌بینین. تازه زخم‌های خودتون رو پیدا می‌کنین و طرفین مجادله و نشونه‌هایی که اومدن‌شون رو ندیده بودین. حالا از سردارهای بازمونده‌ی یکی از انقلاب‌های انسانی هستین. مهم نیس که خودتون هنوز اون «مایه‌ی مباهات» رو حس نکردین و حال «قهرمان‌بودن» اون‌طور که همیشه فک می‌کردین قهرمان‌ها دارن به شما دست نداده؛ یکی به نشان‌های روی سینه‌تون اضافه می‌کنین -احتمالن باز هم نشان افتخار و پیروزی نیس- و یه داستان اضافه می‌شه به بقیه‌ی داستان‌هایی که می‌تونین بعدن وقتی که شاید در حال از سر گذروندن یه انقلاب دیگه هستین [بدون این‌که بدونین] برای بقیه‌ی بازمانده‌ها تعریف کنین و بعد، بشینین به انتظار تجربه‌ی مهیج بعدی که اتفاق بیفته و باز ندونین که احتمالن توی همون لحظه باز وسط یه شورش دیگه‌این؛

یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ ه‍.ش.

حدیث کرد ما را علی بن موسی بن متوکل، گفت که حدیث کرد ما را احمد بن ادریس بن جمهور، گفت که حدیث کرد ما را پدرم از محمد ‌بن حسین بن ‌ابی‌الخطاب از پدرش و از پدرانش، که شبی هرمز هیربد، در خفا به خانه‌ی سلمان عرب -که از پارسیان تازه مسلمان بود- فرود آمد. پس گفت ای سلمان، مرا برگوی که کیش قدیم چه کم داشت که دین تازه پذیرفتی. سلمان وی را پاسخ داد که هیچ، الّا جهنمی سخت سوزان؛ زیرا بی‌هراس از چنان آتش خوفناکی، هرگز هیچ بنده بندگی نکند و خدای عزوجل دانست که ثبات نخواهد یافت مگر به تهدید جاوید جهنمی هراس‌انگیز، و آدمی را به خویش رها کردن و به نیک‌گفتاری و نیک‌کرداری خواندن، کاری‌ست سخت عبث، که اگر زمام آدمی بدو سپردی، گامی ننهادی مگر به خطا. گفت: دانستم؛

- قياس الأديان و المذاهب، از متن داستان «پاسخ‌ناپذیر»، نادر ابراهیمی

پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ ه‍.ش.

پیشنهاد می‌شود مسوولین دستگاه‌های خودکاری در میادین اصلی شهر تعبیه کنند که چادر، مانتو، روسری، مقنعه، پیراهن مردانه‌ی سفید آستین بلند، شلوار مردانه‌ی طوسی پارچه‌ای و همچنین قرآن کوچک جیبی را به صورت وکیوم شده در اختیار شهروندان قرار بدهند. بدیهی است که دستگاه فوق نیاز به دارا بودن سوراخ ATM دارد تا اگر مشکل با پوشیدن لباس کافی و مناسب حل نشد، همشهریان محترم بتوانند با برداشت وجه کافی از حساب بانکی خود، قضیه را با دادن رشوه به ماموران متعهد گشت ارشاد فیصله دهند؛

طِهران‌چی از تهران

یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۷ ه‍.ش.

مردم وقتی بدن کسی از کار می‌افته می‌گن فلان‌کس «رفت». یعنی چی «رفت»؟ یعنی «چه چیز» رفت؟ «به چه جا» رفت؟

دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ ه‍.ش.

چرا نوجوانی این‌قدر برایم جذاب است؟ چون نوجوانی رنگین و شیرین و خوشبختی داشتم. بازیگوش و بی‌خیال و عاشق بودم. عاشق همه چیز؛ از کتاب گرفته تا پیراشکی خسروی و کافه نادری، از پسران خوش‌تیپ محله گرفته تا راننده‌ی دندان طلای اتوبوس شمیران. خانه داشتم. خانواده داشتم. مملکت و امنیت داشتم. پایم روی زمین محکم بود. کی گرفتار ترس از کمیته بودم، یا از نشان دادن یک تار از موهایم؟ کی گرفتار دردسرهای زندگی در غربت بودم؛ تجدید کارت اقامت، پرداخت هزار نوع مالیات و نوشتن نامه‌های ملال‌آور اداری؟ خوش و بی‌خیال بودم. پر از رویا ، خواب‌های کیف‌آور و آرزوهای ممکن. قلبم از انتظار آینده می‌تپید و کلید همه‌ی درها در جیبم بود. مثلا خب به قول فروغ «آن روزها رفتند» اما خاطره‌شان باقی است و زندگی چیزی جز انتظار آینده و یادآوری ایام گذشته نیست؛

یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

امروز ول بودم پای تلویزیون که اعلام می‌کرد کوزوو مستقل شده؛ سی‌ان‌ان جشن‌های خیابونی‌شون رو با تفسیر حرکات نفر به نفر مردم حاضر نشون می‌داد و بی‌بی‌سی هم سخن‌رانی نخست‌وزیر که می‌گفت «این روز مهم‌ترین روز تاریخ کشور ماست» -که دروغ ئه- رو زنده پخش می‌کرد. دیدن این صحنه‌ها دیگه جایی برای تخیل و هیجان من نمی‌ذاره. من اگه توی تیتر روزنامه دیده بودم که «کوزوو مستقل شد»، اول از همه با خودم کلی راجع به جشن‌های عجیب و غریب مردم‌ش خیال‌پردازی می‌کردم -در حالی که در واقعیت یه سری آدم جفنگ سوار ماشین بودن و بوق می‌زدن- و بعد به دولت کوزوو فکر می‌کردم که احتمالن چه دولت مستقل و ردیفی درمیاد ازش و بعد به همه‌ی آواره‌هایی فک می‌کردم که حالا برمی‌گردن به این کشور جدید گل و بلبل -که دیدم نه، مسوولین دارن وعده می‌دن همه‌ی اقلیت‌ها حقوق برابر دارن تو این کشور. خب، این خودش یعنی از الان دروغ‌گویی شروع شده، از الان مردم خالی می‌شنون- و بدترین قسمت ماجرا این بود که من داشتم خبر استقلال یه کشور رو، یه لحظه‌ی تاریخی خیلی مهم رو، ول روی صندلی نگا می‌کردم و خواب‌م هم می‌اومد. علاوه بر اینا، کنترل تلویزیون هم دستم بود. قبول کنین که استقلال کوزوو ممکن بود کلی من رو شاد کنه، اگه می‌شد همه‌چیزش رو این‌طوری جزء به جزء نبینم؛

شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

رم کم‌تر از خیلی شهرهای بزرگ دیگر عصبی است؛ دقیقاً به این دلیل که چیزی آفریقایی، ماقبل تاریخی و خارج از زمان در آن است. رم یک جز‌ء بسیار قدیمی دارد که آن را در مقابل آن نوع مصیبت‌هایی که سایر شهرهای بزرگ و مدرن را از هم می‌پاشاند، مصون می‌سازد. من اهل رم نیستم، ولی مادرم اهل رم بود. از فامیل باربیانی هفت نسل سابقه داشت. مادرم در شناخت روحیه، روان‌شناسی و طرز زندگی رمی‌ها خیلی به من کمک کرد. اولین کلمات و اصطلاحات را از دهان او شنیدم. می‌توانم تعداد غیرقابل‌شمارشی داستان و روایت در مورد آرامش و تنبلی و بی‌حرکتی خواب‌آلوده‌ی رم و رمی‌ها برایتان تعریف کنم. رمی‌ها چون دارای خردی عالی هستند، گرایش دارند به هدر ندادن انرژی، انجام ندادن حرکت‌های خسته‌کننده و اجتناب از دویدن به خاطر چیزهای بی‌اهمیت. روزی در همان اوایل که به رم آمده بودم، در پراتی بودم و می‌بایست به مونته‌کریستو می‌رفتم. به مردی که به دیواری تکیه داده و نشسته بود و در انتظار باد غربی بعدازظهر، خود را با روزنامه باد می‌زد نزدیک شدم. از او پرسیدم خیابان مونته‌کریستو کجاست. نگاهی به من کرد و پرسید که آیا اهل شمال ایتالیا هستم یا نه و بعد آه عمیقی کشید و دهانش را طوری باز کرد که انگار می‌خواهد راهی را که به خیابان مونته‌کریستو می‌رود به من نشان بدهد، اما بعد بدون این‌که چیزی بگوید دهانش را بست. بعد از من پرسید «واقعاً باید به آن‌جا بروید؟». گفتم بله. گفت «دور است، دور. چه کسی شما را به این کار وادار می‌کند؟» و دیگر هیچ نگفت؛

- مصاحبه‌ی کوستنتزو کوستنتینی با فدریکو فلّینی

چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

گوینده‌ی رادیو خبر قتل پدری به دست پسرش رو می‌خوند. قاه‌قاه خندیدم. بابام زیرچشمی نگام کرد و فرمون رو دودستی چسبید و دنده رو جا زد. نگاش کردم. گفتم «چیه؟ ترسیدی؟» نگام نکرد. پاش رو گذاشت رو گاز و سعی کرد عادی رفتار کنه؛

شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

جمعیت تشویق‌م می‌کرد. چند نفر پشت سرم با حوله و قوطی آب وایساده بودن؛ عرق می‌ریختم و نفس نداشتم. دست بی‌جون‌م رو تکون دادم و جمعیت شروع کرد به شعار دادن. تکونی به خودم دادم و سالن اول مث قبرستون خفه شد و بعد جمعیت شروع کرد به شمارش معکوس. ده، نه، هشت، و دوباره از حال رفتم. کنار دستی دولا شد و چند تا سیلی زد به صورت‌م و یکی دیگه قوطی آب رو خالی کرد رو سرم و اولی با حوله صورت‌م رو خشک کرد. می‌دونستم راه دیگه‌ای نیست. یه‌نفر بلندم کرد و انگشت‌های بی‌حال‌م رو ماساژ داد. مغزم نبض می‌زد ولی هیچ‌چی نمی‌فهمید. به خودم یه تکون دادم و صاف نشستم. سه و دو و یک رو که رد کرد صدای تشویق ملت زمین رو لرزوند. خودم دیگه چیزی نفهمیدم. مردم هوار کشیدن و من انگشت‌های بی‌حس‌م رو بغل کردم و از صندلی افتادم زمین؛

پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

هیچ بدم نمیاد که یه روز بیام و تاریخ اون روز رو این‌جا پست کنم و زیرش بنویسم «برای ثبت در تاریخ». هیچ بدم نمیاد یکی از این روزهای جلویی واسه‌م مهم بشه؛

سه‌شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

امروز صبح از روی بُرد دانشگاه شماره‌ی دانشجویی اون‌ی که تو کف‌ش‌ام رو پیدا کردم و زدم توی گوشی‌م. از صبح دارم فک می‌کنم حالا این شماره رو چی‌کار کنم. یعنی هیچ مشکل‌ی رو حل نمی‌کنه؛

شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۶ ه‍.ش.

گیسوان آزاد و سرکشم
هر تار زلف آن
روح پرنده داشت
که با جنبش نسیم
حرکت قدم
و تکان دادن سر
چون هزاران برگ زنده‌ی سبز در سپیده‌ی بهار
می‌لرزیدند
و می‌پریدند...
گیسوانم را می‌بستم
فیته‌های رنگی گیسوانم را باد
همواره چون بندی که بر بال پرنده
می‌گشود
فیته‌های رنگی گیسوانم را باد
می‌ربود.
آه که گیسوان من و باد
با هم چه شاد بودند
وقتی آواز می‌خواندند...
گیسوانم را می‌بستم.
آفتاب بر گیسوانم می‌تابید
و گیسوانم آیینه‌وار به هفت رنگ می‌درخشیدند
و چون گلی اسرارآمیز به هفت رنگ می‌شگفتند
گیسوانم را می‌بستم.
من همواره گیسوانم را
می‌شکستم
می‌تابیدم
می‌بستم
و گیسوانم چون پرهای ریز پرنده در جدال
فرو می‌ریخت
فرو می‌ریخت...
کنون چون گاهی گیسوانم را به دست باد می‌دهم
گیسوانم چون بال مرده‌ی پرنده
که پرواز را از یاد برده
بر شانه‌ام سنگین می‌افتد و با باد نمی‌رود.
گیسوان آزاد سرکشم
سر خمی آموخته
گیسوانم را باز می‌کنم
گیسوانم بسته می‌شوند.

- پروین پژواک


پ.ن. فیته = نوار.

چهارشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۶ ه‍.ش.

وقتی خبر چال شدن‌م رو شنیدین اولین چیزی که می‌گین این نباشه که «خدا بیامرزدش». خوش ندارم وقتی زیر قیر و قیف دست و پا می‌زنم یکی بخواد بسته‌ی آمرزش بفرسته سراغ‌م. حواس‌تون به بدبختی خودتون باشه. از الدنگ‌های توی هرکاری‌دخالت‌کن حال‌م به هم می‌خوره؛

شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۶ ه‍.ش.

از کودتا می‌ترسیم آقا؛ تجربه‌تان در این زمینه را به ما تازه‌کارها منتقل کنید؛

پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶ ه‍.ش.

پدر من مرض‌ی داره که من اسم‌ش رو می‌ذارم «مرض دسته‌بندی». پدر من معتقد ئه که تنها آلوی خوب دنیا آلوی برغون ئه و به همین شکل خرمای بم و به اصفهان و انار ساوه. پدر من به دسته‌بندی آدم‌ها هم معتقد ئه. باورش ئه که اراکی‌ها جَلَب و لرها پخمه و اصفهانی‌ها قالتاق‌ان و الی‌آخر. پدر من این دسته‌بندی رو در مورد کشور‌ها، دین‌ها، صنف‌ها، ساکن‌های یه محله‌های خاص، و حتی آدمایی که بدن‌شون شبیه همدیگه‌س انجام می‌ده. من نمی‌دونم هدف‌ش از این کار چی ئه ولی به نظرم هدفی نداره و یه مرض‌ی ئه که سینه به سینه از پدران پدران‌ش به سینه‌ش رسیده که احتمالن اون عزیزا هم مردم و میوه‌ها و خلاصه چیزایی رو که در حد شعورشون بوده یه‌نفس دسته‌بندی می‌کرده‌ن که از دنیا کم‌تر بترسن و یهو شیر از دسته‌ی گربه‌سانان نیاد بخوردشون توی خواب، و خب پدر من هم همه‌ی اینا رو گرفته و قبول کرده. این مرض سرایت کرده به شغل‌ش و امروز اگه برات حرف بزنه، همه‌ی خطوط هوایی رو به اضافه‌ی کارمنداشون دسته‌بندی می‌کنه،‌ و بعد هم چیزهای دیگه‌ی دنیای مدرن و پست‌مدرن رو برات دسته‌بندی می‌کنه و بعد بهت خربزه‌ی مشهد تعارف می‌کنه. من انتظاری ندارم از آقام که به باورهای آقاش خدابیامرز باور نداشته باشه. پدر من آدم ساده‌ای ئه و ادعایی هم توی هیچ زمینه‌ای نداره؛ البته چرا، می‌گه اگه بیست‌تا خربزه جلوش بذارین از روی مزه‌شون براتون می‌گه که کدوم‌یکی مشهدی ئه، ولی خب منظورم این ئه که جز این، ادعای خاص دیگه‌ای نداره، انتظاری از زندگی نداره. همین پریشب‌ها بهم می‌گفت آدم‌ها یا اونان که دنبال آرزوهاشون می‌رن یا اونان که دنبال آسایش می‌رن. خودش دسته‌ی دوم بوده و هی دسته‌بندی کرده، هی آسایش‌ش بیشتر شده؛

یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۶ ه‍.ش.

دنیا مجموعه‌ای از معضلات مختلف ئه، و آدما صرفن برای حل‌کردن این معضلات پا به زمین می‌ذارن، و هرکسی در طول مدت زنده‌بودن خودش باید چند تا از این معضلات رو حل کنه و در اولین فرصت بعد از انجام‌دادن کارهای محوّله، سریعن بمیره. حالا این کارایی که به شما سپرده می‌شه می‌تونه یکی این باشه که وقتی سوار تاکسی می‌شی پنجره رو بکشی پایین تا خانم پیرزن عقبی که داره از گرما له‌له می‌زنه یه کم خنک‌ش شه، یا مثلن این باشه که تو کار کنی و جون بکّنی و بعد از پنجاه سال ثروت جمع‌کردن، بمیری و پول‌ت رو بذاری واسه بچه‌ت که با فراغ بال بره بشه بهمن محصص، و یا حتی می‌تونه این باشه که توی مهمونی دست اون دختره که یهو پاشنه‌ش بد چرخیده و لیز خورده و داره می‌افته زمین رو بگیری که ضربه مغزی نشه. خلاصه منظورم اینه که ممکنه اصن این معضلاتی که عرض می‌کنم چیزهای موجهی نباشن، یا این‌که اصن خود اون کاری که تو می‌کنی اهمیتی نداشته باشه بلکه حواشی و تاثیرات‌ش یکی از معضلات هستی رو حل کنه. چیزی که هست این ئه که به هر حال این معضلات مورد بحث -چه کوچیک، چه بزرگ- چیزایی‌ان که باید حل بشن و راهی هم غیر از عکس‌العمل انسانی برای حل‌شدن‌شون وجود نداره. توی این پروسه، ممکن ئه شما توی کل زندگی‌ت سه تا از این معضلات رو حل کنی، که یکی‌ش رو توی دوماهه‌گی حل می‌کنی، یکی‌ش رو وقتی نوزده سالت ئه، و بعدی‌ش رو وقتی که هفتاد‌و‌چهار سالت ئه. این به این معنی ئه که در فاصله‌ی بین نوزده‌ساله‌گی تا هفتادوچهارساله‌گی، تو هرچی بدبختی کشیدی، قرض بالا آوردی، دعوا کردی، جون کندی، دهن خودت رو صاف کردی و غیره، صرفن برای این بوده که وقت بکشی و زمان رو بگذرونی تا مثلن در هفتادوچهارساله‌گی‌ت، به پسر دبیرستانی همسایه توی راهرو بگی «پسرم درس بخون ولی علف رو هم فراموش نکن» و این جمله‌ی تو باعث تحولی توی زندگی یارو بشه و البته خودت هم پشت‌بندش بری توی کوچه که ماشین بهت بزنه و بمیری، چون دیگه کاری روی زمین نداری؛

یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۶ ه‍.ش.

چند نفر از شما (ما) وقتی با کسی حرف می‌زنین (م) مخاطب‌تون (مون) اون آدم و هدف‌تون (مون) از حرف‌زدن، صرفن حرف‌زدن برای و با اون آدم ئه؟ چند نفرمون (تون) داریم (ن) با اون حرف می‌زنیم (ن) تا خودمون (تون) رو هوار بکشیم (ن)؟ چند تا از شما (ما) هدفتون (مون) این ئه که صرفن فلان حرف رو بزنین (م) و تخلیه شین (م) و واقعن براتون (مون) مهم نیس که شنونده اون ئه یا یکی دیگه و این‌که اصلن به شما گوش می‌ده یا نه؟ چند نفر از ما (شما) تا حالا به بهانه‌ی حرف‌زدن، فکرهامون (تون) رو سر طرف هوار کشیدیم (ن) و نگاه نکردیم (ن) به قیافه‌ش؟ چند نفر از شما (ما) برای اون، برای طرف‌تون (مون) حرف زدین (م) و حرف زدین (م) تا اون لذت ببره و اون وقت‌ش خوش بگذره و اون باشه که آخر آخر حرف‌هاتون (مون) حال‌ش خوش شده؟

سه‌شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۶ ه‍.ش.

وقتی می‌رسم به آدما (جذاب‌‌خفن‌تمیز‌خوش‌تیپ‌ترینا تا حال‌به‌هم‌زن‌‌کثیف‌‌داغون‌ترینا) به اولین چیزی که فک می‌کنم وضعیت داخل کفش طرف ئه؛

شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۶ ه‍.ش.

لذتی که هر روز از بازی با زندگی‌م می‌برم نباید با هیچ آدم دیگه‌ای مقایسه شه، ولی ایراد کارم این ئه که این زندگی خودم نیس؛ اصلن مال خودم نیس و خودم تنها کسی‌ام که توش هیچ نقشی نداشته‌م؛ مطمئن‌ام مطمئن‌ام مطمئن‌ام که اگه همین‌طور ادامه بدم خودم هم یادم می‌ره یه روزایی هیچ‌کاری جز مزه‌مزه‌کردن روزهای پیش‌ساخته نکرده‌م و این البته که شرم‌آوره اما وقتی که خودم هم یادم بره، دیگه چیزی واسه شرمنده‌بودن باقی نمی‌مونه؛

پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۶ ه‍.ش.

خواب می‌بینم توی معبد یا چنین چیزی‌ام. آدما معلوم نیس، یا نمی‌فهمم چی‌کار می‌کنن؛ یکی زانو زده، نشسته، لم داده، وایساده، و همه‌شون دارن زیر لب و با چشم‌های بسته حرف می‌زنن. بغل دستی‌م با آرنج می‌زنه به پهلوم و می‌گه «بیکار نباش کیونی، آرزو کن». زل می‌زنم به قیافه‌ش، می‌گه «ببین کیونی، این‌جا دربار خود خود قبله‌ی عالم ئه. اون نور اون ته رو می‌بینی؟ خود خداس؛‌ نزدیک‌تر از این ممکن نیس؛‌ آرزوها تازه تازه می‌رسه دست خود خودش که همه رو -همه رو- جواب می‌ده. حالا حرف بزن کیونی، آرزو کن.» بهش می‌گم آقا من اعتقاد ندارم، و توی دل‌م آرزو می‌کنم که این پفیوز زودتر ول کنه بره. چشم‌غره می‌ره و می‌ره. می‌مونم بین اون مشنگ‌ها که دارن خم و راست می‌شن. زور می‌زنم، آرزوم نمی‌آد. دفترچه‌ی یادداشت‌م رو نگا می‌کنم، که خالی ئه. مغزم هم، که کار نمی‌کنه، کیونی؛

چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۸۶ ه‍.ش.

خانم مریم سپهری توی شماره‌ی اخیر (چهل‌و‌یک) ماه‌نامه‌ی «هفت»، سفرنامه‌ی چرندی نوشته از ونیز‌. حس‌ی که شدیدن توی متن جاری ئه، حسی ئه که شخصن میلیون‌ها بار در وضعیت‌های مختلف تجربه‌ش کرده‌م:
«زور زدن برای لذت بردن»؛‌
منظور از این جمله توصیف اوقاتی ئه که آدم توی موقعیتی قرار می‌گیره و منتظره اوج لذت رو حس کنه ولی به خاطر حواس محدودی که داره اون حجم‌ی از لذت رو که دل‌ش می‌خواد نمی‌بره. وقت‌هایی هست که توی یه کنسرت موسیقی/ تیاتر/ سالن سینماییم و چیزی می‌شنویم/می‌بینیم که می‌فهمیم اوج‌ئه، ولی خودمون حس می‌کنیم که نه، این اوج‌ی نیست که من منتظرش بودم. یحتمل علت همه‌ی آنارشی‌بازی‌ها توی کنسرت‌های راک یا عربده‌کشی‌ها توی استادیوم فوتبال و یا حتی برف‌بازی توی زمستون همین ئه؛‌ یعنی وقتی که آدم‌ها حس می‌کنن باید حتماً چند تا گیتار و صندلی بشکنن و تا مرز جنون بالا و پایین بپرن تا از صحنه و موسیقی لذت کافی ببرن و موهاشون هم باید به غایت بلند باشه که موقع هد زدن، تکون‌های کله رو از اعصاب پوست‌شون دریافت کنن؛ باید توی استادیوم هوار بکشن و حنجره جر بدن تا بتونن بعدن به بقیه بگن «چقد حال کردم من» و باید برف رو بردارن و توده کنن و پققی بکوبن پس کله‌ی رفیق تا وجود برف رو هضم کنن؛ آدم‌ها زور می‌زنن که کمبود حواس پنج‌گانه رو با حواس پنج‌گانه جبران کنن و این به نظر من مسخره‌س. خانوم سپهری ونیزی هم به همین درد دچار شده. سوار هواپیما که هست،‌ هیچ حس خاص نابی نداره، پس شروع می‌کنه به فلسفه‌بافی درباره‌ی ابرها و دنیای زیر و رو و سوسیس‌های بندانگشتی؛ توی فرودگاه هیچ چیز جالب و اصیلی حس نمی‌کنه، پس برای ما از وسوسه‌ی دزدیدن چمدون مردم غریبه می‌گه؛ توی تاکسی که نشسته، باز هیچ‌چیزی نمی‌بینه جز سقف‌های سفالی و هوای دم‌دار «شبیه شمال خودمان»؛ بعد از این‌ها هم که به ونیز می‌رسه و دیگه رسمن ناامید می‌شه، خودش رو با قشنگ‌بودن گل‌های روی هره‌ و مسن‌بودن ساختمون‌ها و گفتن این‌که ویوالدی و تیتیان و غیره هم ونیزی بوده‌ن راضی نگه می‌داره. متوجه‌اید؟ مریم سپهری در تمام این مدت دنبال لذت ناب و جدیدی می‌گرده و پیداش نمی‌کنه. منتظر ئه که چیزی، لحظه‌ای اتفاقی بیفته که بتونه تا آخر عمر به عنوان «لحظه‌ی ونیزی من» ازش اسم ببره. مطمئن‌ام که فلان روز تو فلان‌جای تهران با فلانی به مریم بیشتر خوش گذشته بوده، چون انتظار لذت رو نمی‌کشیده و صرفن داشته با فلانی از روزش یا شب‌ش لذت می‌برده. لذت چیزی نیست که تو در حین بردن‌ش بفهمی که داری می‌بری‌ش. بحث سر این هم نیست که هرجا باشی آسمون همین رنگ ئه چون حقیقتن نیست. بحث سر این ئه که اگه مریم سپهری توی اون چند روزی که ونیز بوده، به جای سعی در گم‌شدن توی کوچه‌های ونیز و یا زل زدن به کفتر‌های سن‌مارکو، می‌رفت و با چند نفر توریست ژاپنی توی لابی هتل آشنا می‌شد و شب با اون‌ها می‌رفت شام و بعد هم به دربون آلمانی هتل می‌داد، محال بود خاطره‌ی اون شب یادش بره و حتمن «لحظه‌ی ونیزی»ش رو پیدا می‌کرد، چون اون لذت‌ مورد بحث خودش اتفاق می‌افتاد و لازم نبود که خانم مریم لای معماری گاتیک بناها دنبالش بگرده، که حالا انشالله هم به آلمانیه داده و هم لحظه‌ش رو پیدا کرده و فقط واسه ما تعریف نکرده چون ارشاد. کامنت هم نکنید که لذت زندگی به همین سوسیس‌های بندانگشتی و هوای شرجی و گل‌های روی هره‌س. زندگی به هیچ‌وجه «مجموعه‌ای از لذت‌های کوچک» نیست؛

یکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۶ ه‍.ش.

سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸۶ ه‍.ش.

حال مترجم ایرانی محمود، وقتی داشته
"Let’s, then, be clear at the beginning, Mr. President you exhibit all the signs of a petty and cruel dictator."
رو توی گوش پرزیدنت زمزمه می‌کرده؛

یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۶ ه‍.ش.

خونه‌ی فلانی رو دوس نداشتم چون نم و غبار و تاریکی راهروهاش معذب‌م می‌کرد. شربت پودری دوست داشتم، فلان اسباب‌بازی رو باید فلان‌جا می‌ذاشتم تا شب خواب‌م ببره و با فلان شلوار احساس خوش‌تیپی می‌کردم.
الان نم و غبار و تاریکی عادی شده. شربت پودری رو سریع هم می‌زنم و حوصله‌ی خیره‌شدن به ذرات معلق‌ش رو ندارم. وسایل خونه رو هر طور که بذارم تاثیری توی بی‌خوابی‌م نداره. با هیچ لباسی احساس خوش‌تیپی نمی‌کنم؛

سه‌شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۶ ه‍.ش.

عکس‌ت رو باز می‌کنم و روی چشم‌ها زوم می‌کنم و زوم می‌کنم،
زوم می‌کنم انقد که مانیتور دیگه جا برای سیاهی‌ش نداره؛

دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۶ ه‍.ش.

نگاه کنیم به عشق‌هامون. ببینیم که عشق‌ها و زندگی‌ها و رویاهای مادرها و پدرهامون کجاها می‌چرخیده و چک کنیم که اصلن مال ما می‌چرخه؟

سه‌شنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۶ ه‍.ش.

از لحظه‌ای که تصمیم می‌گیرین کاری رو بکنین تا لحظه‌ای که اون‌ کار رو نمی‌کنین، هزار اتفاق سرخ و سفید براتون می‌افته. آشناها همه دست به دست هم می‌دن و ازتون با لحن دلسوزانه می‌خوان که نکنین؛ غریبه‌ها همه بهتون توصیه می‌کنن که نصیحت‌شون رو جدی بگیرین و نکنین؛ طالع‌بینی نیازمندی‌های روزنامه‌ی ایران نوشته نکنین؛ کتابی که دارین می‌خونین راجع به فواید نکردن ئه و آهنگی که گوش می‌دین راجع به کسی ئه که نکرده و امروز خیلی خیلی خوشحال ئه. از من می‌شنوین، بکنین. بعدش می‌فهمین همه‌ی اون‌ها هم زمانی دل‌شون می‌خواسته بکنن و توی یکی از همین مراحل گیر کرده‌ن؛

پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۶ ه‍.ش.

دستِ خودم نبود که با یک تشر رنگم می‌پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می‌کردم. این‌طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ‌تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید؛

- رضا قاسمی

چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۶ ه‍.ش.

و چه وحشتی! می‌دیدم که این مردان آینده درین کلاسها و امتحانها آنقدر خواهند ترسید و مغزها و اعصابشان را آنقدر به وحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسیه اصلا آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت! انبانی از ترس و دلهره. آدم وقتی معلم است متوجه این چیزها نیست. چون طرف مخاصم است. باید مدیر بود. یعنی کنار گود ایستاد و به این صف بندی هر روزه و هر ماههٔ معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقهٔ دیپلم یا لیسانس یعنی چه! یعنی تصدیق به اینکه صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرکش ترس است و ترس است و ترس؛

- جلال آل احمد