20090626

20090625

Everything is more complicated than you think. You only see a tenth of what is true. There are a million little strings attached to every choice you make. You can destroy your life every time you choose, But maybe you won't know for twenty years, And you may never ever trace it to its source, And you only get one chance to play it out, And they say there is no fate,
But there is;
It's what you create.
And even though the world goes on for eons and eons, You are only here for a fraction of a fraction of a second.
Most of your time is spent being dead or not yet born.
But while alive, you wait in vain, wasting years for a phone call or a letter or a look from someone or something to make it all right
And it never comes, or it seems to but it doesn't really.
So you spend your time in vague regret,
or vaguer hope that something good will come along. Something to make you feel connected. Something to make you feel whole. Something to make you feel loved.
And the truth is I feel so angry.
And the truth is I feel so fucking sad.
And the truth is, I've felt so fucking hurt for so fucking long, And for just as long, I've been pretending I'm okay, just to get along, just for...
I don't know why.
Maybe because no one wants to hear about my misery;
Because they have their own.
Well,

Fuck everybody.
Amen.

20090621

"خشم قابل کنترل" مفهومی انتزاعی است؛ خشم اگر خشم باشد، قابل کنترل نیست.

20090607

یکی از سختی‌های زندگی برای ما آدم‌های منحرف، بین شما آدم‌های مستقیم، این تاریخ پر و پیمان‌ای است که شما نفر به نفر به دوش می‌کشید. توی این چند هزار سالی که انسان مستقیم زندگی کرده، تاریخ خیلی خیلی بزرگی از انواع و اقسام و گونه‌های به اصطلاح عشق جمع شده روی هم برای مراجعه و بررسی. این‌طور نیست که مثل ما منحرف‌ها بی‌تاریخ باشید. حالا فکر نکنید چون دوره‌ی فهم گوناگونی انسان‌هاست و اوباما سیاه است و شما هم توی هر سریالی پنج تا موجود منحرف مثل بنده می‌بینید که همه خوب و خوش زندگی می‌کنند، معنی کلمه‌ی اقلیت از بین رفته. یعنی این‌طور برداشت نکنید که اقلیت مال دوره‌ی ننجون من بوده و حالا این روزها همه یک‌جوری اقلیت‌اند و فربد چقدر کولی‌بازی بی‌خود از خودش در می‌آورد. این جوری که آدم‌های از قماش من زندگی می‌کنند، فهم‌اش برای آدم‌های مستقیم ممکن نیست. خیال نکنید پز دادن دارد. این فهم‌ای که ازش صحبت می‌کنم هیچ پز دادن‌ای ندارد. یک چیز صفر و یک بسیار ساده‌ای است که مردم معمولاً صفرش هستند و دوست ندارند یک‌اش کنند و نیازی به این کار نمی‌بینند. خواستم این جمله را با "شما فکر می‌کنید که می‌فهمید" شروع کنم، دیدم الکی انگشت به سمت مردم نباید بگیرم، ولی حالا با یک مقدار اغماض، شما فقط فکر می‌کنید که از مسائل آدم‌های فرق‌دار با خودتان خبر دارید یا شکل کار کردن ذهن‌شان را می‌فهمید. من خودم همیشه توی دوره‌های مختلف‌ای که تا الان زندگی کرده‌ام، سعی‌ام این بوده که روی خط اشتراک‌ها با جماعت مستقیم زندگی کنم. این نه به خاطر تسلیم شدن به نوع زندگی‌ای که آن‌ها می‌کنند، بلکه به خاطر این بوده که تز مسخره‌ای داشتم مبنی بر این‌که اگر انتظار دارم جماعت یک روزی شروع کنند به فهمیدن این منحرف‌های کثیف که ما باشیم، اول باید خود آدم بفهمد که این مستقیم‌های نازنین (برای شرح کامل و توصیفی از ترکیب "مستقیم نازنین"، به این ویدیوی شاهکار مسلم مراجعه کنید که به نظرم یکی از عالی‌ترین ویدیوهای دنیاست) چه‌طور زندگی می‌کنند؟ حالا سایر منحرف‌هایی که بنده را می‌شناسند هم تایید می‌کنند که من کلاً خیلی خیلی خیلی به این مرحله نزدیک شدم که لای مستقیم‌ها، جوجه اردک زشت نباشم (و اگر دارید فکر می‌کنید که "هه، خیلی هم جوجه‌اردک‌زشت هستی، خودت خبر نداری"، باید سایر جوجه‌اردک‌های زشت را بیاورم حضورتان ببینید). خلاصه این‌که من تا امروز همه‌ی سعی‌ام بر این بوده، و البته که حتماً خودتان باید حدس زده باشید: زیاد از نتیجه‌ی کار راضی نیستم. اگر حوصله دارید، یک مقدار بازترش کنم.
ببینید اصولاً یک معضلی هست بین جماعت منحرف به اسم بیرون آمدن از کمد. آگاهان در جریان فرایندش هستند، آن‌هایی هم که تا الان در جریانش نیستند، مخاطب الان بنده نیستند. این بیرون آمدن برای بنده به همین دلایل فوق که عرض کردم، همیشه راحت‌تر بوده. یعنی چون مساله برای خودم بیگ‌دیل‌ای نبوده، و کلاً هم همیشه روی خط اشتراکات با آدم‌های بیرون کمد زندگی کرده بوده‌م، آن‌چنان تفاوتی توی روند رابطه‌ام با سایرین -بعد از بیرون آمدن- اتفاق نیفتاده. یعنی شاید برای من اصلاً کمدی در کار نبوده و در بهترین حالت من توی این اتاق بوده‌ام که به جای در ورودی‌اش، کرکره‌ای چیزی آویزان بوده و من هم خودم این بین همیشه در رفت و آمد بوده‌ام. بعد خب عده‌ای از سایر جوجه‌اردک‌های خیلی زشت به من که می‌رسند، همین‌طور با دهان باز و گیج به من نگاه می‌کنند که یعنی مثلاً تو چه‌طور این کار را می‌کنی؟ تو چه‌قدر خفن. حالا الان که بازترش کردم شاید بهتر بفهمید.
من منطق‌ام همیشه این بوده که این مستقیم‌های اطراف که این‌قدر خوب با من کنار آمدند ، به دلیل این بوده که هر آدمی، در یک حد خوب‌ای، از فهم برخوردار است، و تو فقط باید با طرف جوری حرف بزنی که بفهمد و اه اه، این‌هایی که توی کمد می‌مانند، قطعاً به دلیل این است که بلد نیستند، وگرنه اتفاقاً بقیه‌ی مردم خیلی هم خوب این مسائل را تحمل می‌کنند. در همین گیر و دار، به یک نتایج ریزی هم رسیده بودم که دلم نمی‌خواست توجهی بهشان بکنم. این کاری که من کردم مثلاً یکی از روش‌های برخورد با ماجرا بوده از بین کل روش‌هایی که هست. یعنی اینی که اول سعی کنی تا جایی که بلدی، توی مخاطب هدف‌ات خودت را حل کنی یا چنین چیزی. یک مدتی هم به بقیه پیشنهادش می‌کردم. الان نگاه می‌کنم، و می‌بینم افراد، ملت، آدم‌ها، این‌ها اصلاً ارزش این همه جهاد را ندارند. یعنی من از روز اول شروع کنم، این همه زور بزنم، همه‌جور تغییر فقط توی من اتفاق بیفتد و بقیه اصلاً اصلاً چیزی نفهمند، مثل مثلاً نوزادی که همه‌کارش را باید مادر ماجرا بکند. بچه هی به بخور و بخواب می‌گذراند و مادر بدبخت در حال سرویس شدن، نه خواب دارد و نه زندگی که این بچه نق نزند، که بتواند با خودش چهار جا به عنوان "بچه‌ی خوب من" ببردش و به بقیه نشان بدهد. خب نه عادلانه است و نه عاقلانه. یعنی وجهه‌ای که تو با کنار گذاشتن همه‌ی چیزهای "خود"ت به دست می‌آوری جلوی بقیه، و بعد مقبولیت‌ای که از اطرافیان به اصطلاح حسابی‌ات دریافت می‌کنی، در کل یک چیز دروغکی و خود-گول-زنک است که آدم چون راه دیگری برایش ندارد، به انجام‌اش رضایت می‌دهد. حالا اصلاً بدون این کارها، بین آدم‌ها ممکن نیست که تو سالم بگذرانی. یعنی یا باید خودت را محدود کنی به جوجه‌اردک‌های زشت که هی فقط توی خودتان با هم بگردید و دایره‌ی ذهن‌تان همان‌طور "اقلیت‌وار" بماند، یا این‌که از شروع کار و اولین باری که داری با ملت معاشرت می‌کنی، از این متد مادر بودن استفاده کنی، بلکه بتوانی با یکی دیگر از این مستقیم‌های نق‌نقو و سفت‌مغز کنار بیایی، و هی ناراحت هم نباشی، چون بالاخره حق با تو نیست، جوری که آن‌ها فکر می‌کنند و دوست دارند که باشند، شکل معمول قضیه بوده و حالا تو هم که نه حوصله و نه توان تغییر دادن یک چنین حجم‌ای از سفت‌مغزی را نداری. دقیقاً مطمئن نیستم که چه‌قدر از حرف‌ام واضح بوده که شما بفهمید، ولی این مقدمه بود، که حالا اصل مطلب را بشود توضیح داد.
فرض می‌کنیم که بنده منحرف، بین یک جمع از آدم‌های مستقیم، که حالا در حالت آرمانی همه هم از منحرف بودن بنده باخبر، و همه هم با ماجرا مشکل‌ندار، یا حتی احتمالاً عده‌ای از این جمع فکر می‌کنند که خیلی هم توی ماجرا فهم عمیق دارند و الخ. حالا کل این بساط‌ها مال موقعی است که تو می‌خواهی با این افراد معاشرت کنی، و نمی‌خواهی که زشت بودن‌ات مانعی باشد. یک سری رفتارها و کارهایی هست که همه بلدند. توی جمع آدم‌ها حل شدن کار زیاد سختی نیست اگر کسی به هر قیمت‌ای مصمم بر انجام دادن‌‌اش باشد. گاهی هم برای این‌که حس "فهم داشتن" جماعت را ارضا کنی، یک چند قدمی وارد حیطه‌ی خودت می‌کنی‌شان که چشم‌شان برق بزند. بعد ولی روی همه‌ی این ماجرا، که تو فکر می‌کنی "خود"ت را قبول کرده‌اند، و آن‌ها هم فکر می‌کنند که چقدر با ماجرا ردیف‌اند و خوب‌اند و فهیم‌اند، یک لایه‌ای از دروغ گفتن، یا احتمالاً یک چیزهایی را نگفتن هست. چیزهایی که تو در طول چه‌می‌دانم، بسته به سن‌ات، برای من هشت سال، از خودت هی کنده‌ای و گذاشته‌ای یک جایی برای استفاده‌های آتی در یک روزی که نیازی به دروغکی بودن نداری، یا این‌که اصلاً دیگر یادت‌شان رفته. بعد ذهن خودآگاه تو هر پنج دقیقه یک بار یک بوقی به تو می‌زند، که حواست باشد که کلاً ریدی. که همه‌ی این فهم‌ای که فکر می‌کنی با گذشتن از یک‌سری مسائل به دست آوردی و فهم‌ای که فکر می‌کنی به بقیه می‌دهی با این به اصطلاح "خودفروشی"ای که می‌کنی، کل کل همه‌ی این‌ها به هیچ دردی نمی‌خورد، چون تو شخص و فرد خودت را این وسط به گا داده‌ای. هی به یک مشت آدم -که حالا آدم‌های نفهم‌ای هم نیستند، ولی در این زمینه هیچ درک‌ای ندارند، باز تاکید می‌کنم با این‌که فکر می‌کنند که درک دارند، ولی ندارند- رشوه‌ی الکی داده‌ای. حالا احتمالاً این فردیت و شخصیت و "خود"ای که به گا دادی خیلی به دردی هم نمی‌خورد، یا به کمک‌ای نمی‌آمد، ولی کاملاً گندی است که آدم مجبور می‌شود به خودش بزند. شما اگر میلک را دیده باشید، یک شخصیت‌ای توی فیلم هست به اسم کلیو جونز که امیل هرش بازی‌اش می‌کند. کلیو جونزی که توی این فیلم نوشته شده و بعد توسط امیل هرش بازی شده، مصداق برعکس این آدم فعلی‌ای است که من هستم، یعنی کسی است که اصول‌اش را کنار نگذاشته، همان چیزی که بوده را حفظ کرده، سعی نکرده توی بقیه خودش را حل کند، و شانسی که آورده این بوده که این اقلیت اطراف‌اش در کمال خوش‌شانسی، یک مشت حسابی به‌دردبخور بوده‌اند. یعنی کلیو جونز با این‌که خودش مانده و توی جمع اقلیت خودشان نشسته توی کاسترو و سعی نکرده که بیرونی‌ها را بفهمد، این شانس را داشته که جمع اطراف خودش جمع خوبی باشند. این آدم‌هایی که از روی یک برچسب کنار هم جمع شده‌اند، این‌بار به درد بخور از آب درآمدند. شما حساب کنید که وقتی اطرافیان‌تان را از روی شخصیت و علایق و نزدیکی‌هایتان انتخاب می‌کنید، چقدر انتخاب‌تان محدود است، و بعد حالا فکر کنید که مجبور باشید یک فیلتر دیگر هم روی قضیه بگذارید، چون مجبورید؛ چون خارج از این فیلتر، فهمیده شدن‌تان فقط به واسطه‌ی خودفروشی‌ای که بالا عرض کردم ممکن است. در نتیجه، از این دو راه، یا تو باید شانس بیاوری و کلیو جونزی، کسی بشوی که توی همان فیلتر و برچسب، بین همان آدم‌های هم‌صنف، خوب‌هایش به تورت بخورند، یا این‌که خودفروشی مسخره‌‌ی ذکر شده را انجام بدهی. حالا باز ما وجدان شخصی را هم دور می‌ریزیم. باز فکر می‌کنیم که اصلاً‌ مهم نیست، بالاخره هر کسی برای نزدیک شدن به بقیه باید یک چیزهایی را کنار بگذارد، و حالا مال ما این‌جورش بوده. مهم نیست. ولی باز تو به آدم‌هایی می‌رسی که ناامیدت می‌کنند. دقت کنید که جامعه‌ی آماری من آدم‌های تعطیل بی‌فکر احمق متعصب فلان فیلان نیستند. وقتی اسم یک جمع‌ای را می‌گذارم "سفت‌مغز"، اتفاقاً خیلی هم آدم‌های فکرداری هستند و خیلی هم مثلاً حسابی. ولی یک حرفی ساقی قهرمان یک بار زد که می‌گفت عاشق وقتی هستم که دم‌خروس جماعت روشنفکر بیرون می‌زند. دقیقاً این موقعی است که من درباره‌اش صحبت می‌کنم. تو روی درخت سیب مثلاً‌ اگر سیب گندیده ببینی تعجب نمی‌کنی، چون به هر حال درخت سیب هم آدم است، ها؟ گاهی میوه‌هایش می‌گندد. ولی جایی به آدم می‌رود فرو، که تو می‌بینی از شاخه‌ی‌ یک درخت سیب، چندین گلابی گندیده آویزان است. زور دارد. موقعی است که طرف در اوج حس "خوش‌فکر" بودن است، و تو می‌بینی که وقتی تو را در حال نگاه کردن به فلان‌جایش -کون مثلاً- می‌بیند، سریع داغ می‌کند. این خارج از آن محدوده‌ای است که خب شاید طرف دوست ندارد تو نگاهش کنی. این آدم مشکل‌اش با هم‌جنس بودن توست، و تو هیچ راهی برای اثبات این قضیه به خود طرف نداری که چقدر احمقانه برخورد کرده. این آدم تو را با معادلات مستقیم خودش می‌سنجد و اصلاً‌ سعی‌ای در وارد شدن و حل شدن توی حیطه‌ای که تو هستی نمی‌کند، کاری که تو توی هر ثانیه از حرف زدن با یارو داری انجام می‌دهی. هر لحظه‌ای که خودت نیستی، طرف فکر می‌کند که دارد تو را می‌فهمد، در حالی که طرف در آن لحظه با یکی از نوع خودش طرف است، یک آدم مستقیم، یک کسی که هیچ چیزش به منحرف‌ای که باید باشد شبیه نیست، و خب، توی هر ده تا، یک بار هم از دست آدم در می‌رود و از نقش بیرون می‌آید و خودش می‌شود، و صاف آن‌جاست که تو برق نفرت توی چشم طرف می‌بینی. در حد برق‌ها، نه این‌که حرفی بزند، یا رفتارش عوض شود، یا هر چیزی. تو توی ردیف همه‌ی چیزهای بد ذهن یارو قرار می‌گیری. حالا تقصیر خودش هم نیست. یک چیزی از ته‌مانده‌های ذهنی اجدادی‌اش است که زیاد مورد چالش واقع نشده. خود طرف حداقل الزامی ندیده که این بخش ذهن‌اش را تمیز کند، و این هم تقصیر خود ماهاست. اینی که همه توی حلقه‌های محدود خودمان جمع می‌شویم و به بیرونی‌ها اجازه‌ی دیدن این بخش‌های گند مغزشان را نمی‌دهیم. وقتی طرف تا امروز هیچ هم‌جنس‌ای بهش ابراز علاقه نکرده، حالا چه‌طور باید بلد باشد عکس‌العمل نشان بدهد؟ چه‌طور این آدم که بالاخره یک نفر آدم است باید بتواند تاریخ مفصل‌ای که عرض کردم را دور بریزد؟ باز دارم تذکر می‌دهم، اصلاً فکر نکنید که دارم در مورد هوموفوبیا در مقیاس بزرگ حرف می‌زنم. این چیزی که دارم سعی می‌کنم توضیح بدهم، در حد چند تا نقطه‌ی تاریک توی ذهن روشن‌ترین آدم‌های روی زمین ما است. یعنی اصلاً نکته‌ی ناامیدکننده‌ همین‌جاست که این آدم‌هایی که واقعاً قدرت فهم خوبی دارند، حالا یا به واسطه‌ی تنبلی خودشان -که البته انتقادی هم بهشان نیست، چون واقعاً هم موضوع‌های بزرگ‌تری توی دنیا هست برای وقت گذاشتن و فکر کردن- یا به دلیل تنبلی و کم‌کاری‌ای که خود ما می‌کنیم در از بین بردن این نقطه‌های تاریک، چنین چیزهای ساده‌ای را هنوز نمی‌توانند هضم کنند و بفهمند.
حالا باز خلاصه‌تر کنم،‌ یک‌مقداری هم بزرگ‌تر از دهن‌ام وارد بازی بشوم، و یک چیز بدیهی ساده‌ی دیگر را گوشزد کنم: همان‌قدری که بقیه سعی نمی‌کنند و وقت نمی‌گذارند که ایرادهای ذهن‌شان توی این زمینه را برطرف کنند، ما هم داریم وقت نمی‌گذاریم برای بیرون آمدن و بودن جلوی چشم بقیه. این تاریخ‌ای که ما کلاً نداریم، به دلیل همین کلاً نبودن ماست. یعنی خب حرف من که نیست، حرف همه‌ی مردم دنیاست. برایش روز مشخص کرده‌اند، یک عالم روش و راه هست برای این کار، و ما باز از زیرش در می‌رویم که حالا بعداً‌، حالا بعداً. من نمی‌فهمم این بعداً چه فرقی با الان دارد؟ باید حتماً یک نفر منحرف بیاید بعد از اوباما بشود رییس جمهور که شما جرات کنید به بغل‌دستی‌تان بگویید شما هم منحرفید؟ باید حتماً رفقای شما پرچم رنگین‌کمان بپوشند که شما لطف کنید و به رویشان بیاورید که این "یک‌جوری" بودن شما دلیل دارد؟ شما می‌میرید اگر به جای این‌که هی توی گروه‌های پنج‌نفر پنج‌نفر خودتان راجع به این‌که چقدر همه شما را نمی‌فهمند حرف بزنید، یک بار هم به یک نفر که شما را نمی‌فهمد این غرها را بزنید و سعی کنید که شما را بفهمد؟ لازم که نیست قانون عوض کنید، یا توی تظاهرات میلیونی شرکت کنید، یا از آبروی خانوادگی‌تان مایه بگذارید. همینی که یک نفر بیشتر یک تعریفی از "بودن" شما داشته باشد، و همینی که توی ذهن دو تا از دوست‌های مستقیم‌تان یک نفر اضافه‌تر بشود به جمع آن‌هایی که یک جور دیگر هستند، خودش باعث خیلی چیزها می‌شود. بیایید و یک کاری بکنید لطفاً. نه در مقیاس بزرگ، که توی همین دایره‌ی آدم‌های توی دوستان‌تان، حالا خانواده هم پیش‌کش. اینی که من حسودی می‌کنم به جماعت مستقیم، به دلیل این است که وقتی از من می‌پرسند "ما که از روز اول بودیم، شماها تا حالا کجا بودید؟"، من آن‌چنان سندی ندارم که روی میز بگذارم و بگویم "این‌جا، این‌جا، این‌جا، این‌جا...". یک لطفی بکنید به خودتان و این "این‌جا"ها را بیشتر روی نقشه ثبت کنید، بیشتر دیده بشوید. نه توی مقیاس جهانی ها، نه. توی همین دو تا و نصفی آدم اطراف‌تان.
تشکر.

20090603

بدترین چیز رابطه با مردم، منحصر به شخص بودن آن است. به هر آدم جدیدی که برسیم باید از صفر شروع کنیم به کار. هیچ معیار مشخصی توی دست نیست که آدم بفهمد باید با یارو چقدر عمیق بشود. هیچ خط کش‌ای نیست که بگذاری روی طرف و به تو نشان بدهد که تا فلان قدر جا هست -ارزش دارد- که خودت را جلوی این آدم کوچک کنی. فهم افراد، شکل نگاهشان به تو، و همه‌ی چیزهای از این دست قابل اندازه‌گیری و تکرار نیستند. باید هر بار از صفر شروع کنی و هی خودت را جلوی یارو ببری پایین و بیاوری بالا تا یک جایی بفهمی که کجا اندازه‌ی طرف -فهم طرف- هستی. هی باید زور بزنی،‌ از خودت بزنی، به امید این که نخ رابطه را تبدیل به طناب کنی، و هی در تمام مدت هم حواست به پاره نشدن‌اش باشد. سخت است. چیزی نیست که تحمل‌اش آسان باشد و با این حال همه می‌کنند. امید پیدا کردن آدم‌های درست و دل‌خواه باعث می‌شود که هر بار از صفر شروع کنیم، و هر کاری از دست‌مان بربیاید انجام بدهیم به امید پیدا کردن یک نفر دیگر که قابل معاشرت باشد، قابل حرف زدن و دوست داشتن باشد. این چیزی هم نیست که من کشف کرده باشم. اتفاق و روند مسخره‌ی همه‌ی آشنایی‌ها با آدم‌هاست، و در نتیجه‌اش تحقیر و پایین رفتن حاصل از شکست خوردن در این مسیر هم چیزی نیست که من به عنوان یک چیز مختص به خودم بخواهم به شما قالب کنم، که فقط من تجربه کرده باشم‌اش. هدف‌ام الان این است که یک مقدار غر بزنم در مورد این که چقدر آدم بعد از این خفیف شدن شخصیت‌اش توی این مسیرها سخت از جا بلند می‌شود. چقدر هر کدام از این شکست‌ها آدم را چندین پله از زندگی‌اش پایین می‌برد. افراد فقط بخش‌ای از زندگی آدم نیستند؛ قشنگ کل زندگی آدم هستند. هر بخشی از وجود من با توجه به آدمی که آن بخش را با هم شراکت می‌کنیم معنا پیدا می‌کند و بعد آدم‌هایی هستند در جهان که اصلاً این مسائل را نفهمند، یعنی نفهم‌اند. توی این مسائل نفهم‌اند. این طناب‌هایی که از آدم آویزان می‌ماند بعد از رفتن‌شان را نمی‌بینند کلاً. بدی قضیه هم این است که این‌ها فقط بخشی از زندگی من و شما نیست. این‌ها کل زندگی من و شماست و اگر بخواهیم دور بریزیم‌شان، قطعاً هیچ چیزی -امیدی، حوصله‌ای، انگیزه‌ای- برای ادامه دادن نیست. آن طوری که توی فیلم می‌گفت، "شادی فقط وقتی معنی پیدا می‌کند که با یک نفر شریک‌اش باشی"، و توی دنیا این را آدم‌هایی هستند که نمی‌فهمند.

20090518

نگاه کردن به قیافه‌ی آدم‌ها اعصاب‌خردکن شده. چهره‌‌ها با سرعت زیادی عوض می‌شوند. دماغ‌های مردم آویزان می‌شود و همه جای صورت‌ها تغییر می‌کند و در نتیجه‌اش خنده‌هایی که می‌بینی اصلاً‌ مثل قبل نیست: آدم‌های جدیدی می‌بینی و زور می‌زنی از لای لایه‌های جدید اضافه شده‌شان آدم قبلی را پیدا کنی؛ بعد که پیدا کردی و سعی کردی به وضع تازه عادت کنی و نشد، می‌فهمی که دارم از چه چیزی حرف می‌زنم. مساله‌ی اجباری پیر شدن، قابل هضم نیست. ربطی به بزرگ شدن ندارد. ربطی به تغییر کردن ندارد. به هیچ وجه‌ای ربط به رشد کردن و بهتر شدن ندارد. آدم‌ها پیر می‌شوند. شکننده‌تر می‌شوند، خرفت‌تر می‌شوند و راضی‌تر می‌شوند. چیز آزاردهنده‌ایست. فکر نکنید برای بعضی که حسابی‌ترند فرق می‌کند. حسابی‌ها هم خرفت و شکننده می‌شوند. استیون هاکینگ هم هر روز خرفت‌تر می‌شود، هومر سیمپسن هم هر روز خرفت‌تر می‌شود. شرایط برای همه یکسان و مساوی در نظر گرفته شده. کسی ممکن نیست بتواند بیرون این حلقه بایستد. همه با هم پیرتر می‌شویم،‌ همه پیر شدن هم را می‌بینیم و هیچ کاری برایش نمی‌شود کرد. آدم‌ها و قیافه‌هایی که دوست داریم تبدیل به آن‌هایی که دوست نداریم می‌شوند که چیز آزاردهنده‌ایست. این همه توان آدم باید از کجا جمع کند برای این‌که با این همه چیز در حال تغییر کلنجار برود؟

20090410

20090409

مرد
با سبیل
و سینه‌های پشمالو،
باید با زن بخوابد
با سینه‌های بزرگ
و پاهای بی‌مو؛

البته اگر مرد باشید
یا اگر زن.

20090407


Mohamad Hajizade at 1:36am April 7

پ.ن. وحدت اسم یک آدمی است که آدم دوستش دارد.

20090406

20090402

20090331

تکنولوژی خیلی چیزها را تغییر داده. آدم فکر می‌کرد که این پایین ریختن از درون، موقع دیدن چشم‌ و دست‌ و پوست‌ای، چیزی از طرف اتفاق می‌افتد. الان می‌بینیم همین که چراغ طرف روشن می‌شود، وقتی یک خط نوشته این بغل می‌آید، حاوی -نه که حتی اسم طرف، که- یک کلمه‌ی مجعول خارجی که هیچ ارتباطی هم توی ذهن تو به طرف ندارد جز یک قرارداد ساده که این فلانی است، وقتی که این اتفاق می‌افتد، شما پایین می‌ریزی. تاکید می‌کنم که مهم نیست که چه نتیجه‌ای از روشن شدن طرف می‌گیرید، که حال شما را خوب می‌کند یا بد، یا اصلاً به قول یارو الان که شلوارتان پایین است، داده‌اید یا این‌که قرار است بدهید. مهم نیست کجای ماجرا هستید، ولی فقط همینی که یک شکلک حضور طرف را اعلام می‌کند، دهان شما را می‌زند. مال من را که دست‌کم می‌زند.

20090330

بی‌خود نیست اسمش را نهاده‌اند "تعطیلی". واقعاً همه‌چیز "تعطیل" است.