بعضی از اوقات تصمیم میگیرم که بمیرم. توی جاده طوری سبقت میگیرم که تریلیای که از روبهرو با چراغهای روشن و بوق به سمتام میآید حتماً زیرم بگیرد. توی دریا اینقدر جلو میروم که مطمئن بشوم حتماً با موج بعدی کنترلم را از دست خواهم داد. وقتی توی تختخواب، پشت به من خوابیدهای و میدانی که من بیدارم و نگاهم به قفل زنجیر گردن و شانههایت است و برنمیگردی، آرزو میکنم که همان لحظه بمیرم. تصور لذتی که از این سبک انتقامها به من تزریق میشود مطمئنم که برایت ممکن نیست.